بسم الله
سلام
متاسفانه به دلیل مشکلاتی چندروزی نیستم ونمیتونم مطلب جدید بذارم حلال بفرمایید.
التماس دعا
بسم رب الشهداء والصدیقین
سلام علیکم
یاد شهیدان یادبودارزشهای انسانی است وگرامیداشت آنان تجلیل ازبرترین خصال بشری است،یاد شهیدان باید تدبر وعبرت گیری راهمراه داشته باشد،عمل صالح آنان که ازایمانی پایدار ریشه می گرفته است برترین عمل های صالح است.امام خامنه ای
همانطور که گفته بودم در سال90به دوسفرباصفا رفته بودم یکی حرم امام رضا(ع)ویکی هم کربلای ایران سرزمین نور وایثار،جای همه دوستان خالی بود واقعا سرزمین مقدسی بود وبه فرموده امام خامنه ای نقطه ای که ملائک الهی شاهدفداکاری این شهدای عزیز بودندوبه این خاک تبرک میجویند این جا متعلق به هرکسی است که دلش برای اسلام وقرآن می تپد .
حالا میخوام قسمتی از سفرنامه جنوب رو براتون بگم مثل همیشه وقتی قراربود راه بیفتیم باتاخیر قابل ملاحظه ای روبه روشدیمکه اجتناب ناپذیر هستش از مسائلی که توی راه برامون اتفاق افتاد صرف نظر میکنم ساعت1:30بامدادرسیدیم دوکوهه همان میعادگاه عشاق خمینی کبیر،تاصبح استراحت کردیم االبته به دلیل کمبودجا بنده وچندتن از رفقا تو محوطه خوابیدیم اولش مشغول شمردن ستاره شدیم ماشاالله اونجا پر بود از ستاره های حضرت ماه(ماستاره های آسمون رو می شمردیما)خلاصه صبح شدونمازوصبحانه وقت وقت حرکت بود کجابریم ؟شرهانی چه خبره؟عملیات محرم اینجا انجام شده یادمحرم افتادم یا حسین هنوزم که هنوزه جای دست نخورده پیدا میشه هنوز صدای شهدا می اومدحاجی حاجی نقل و نبات برسون،ازفکه بگم براتون یادبودشهید آوینی تپه های رملی سنگرهای زیرخاک ،شهیدمحمودوند راوی ها می گفتند بچه ها15کیلومترتوی رمل پیاده روی میکردند واقعا سخت بودو سوزان ماکه
بسم الله
سلام برگشتم از سفر جنوب انشاالله به زودی سفرنامه رو قرار میدم
فعلا خیلی خسته ام.
بسم رب الشهداء والصدیقین
عرض سلام وخسته نباشیدوهمچنین تبریک سال نو(جهاد اقتصادی)راخدمت تمامی دوستان وخوانندگان گرامی مکتب الشهدا دارم،قسمت شد درآخرین روزهای سال ۸۹واولین روزهای سال ۹۰نایب الزیاره باشم در حرم آقاعلی بن موسی الرضا(ع)وتوفیقی دیگر دراین سال نصیبمان شدکه به سرزمین نورقدم بگذاریم انشاالله که بتوانیم راه پاک شهداراادامه داده وباعث سر افکندگی آنهانباشیم وسربازان خوبی برای آقا امام زمان ونایب بر حقش امام خامنه ای باشیم خب دوستان حلالم کنیدشاید بر نگردم ودعا کنید اگر برگشتم بادست پر باشم چندتا کارهم دارم که اولینش تولد مکتب الشهداء ست که دوست دارم نظرات خودتون رو در این باره بهم بگین و اینکه چطور بتوانیم یاد و خاطره شهدا رو زنده نگه داریم که حداقل یه نسیمی از اونا به مابخوره انشاالله
والسلام علیکم ورحمت الله
غلامحسین کربلایی
جامانده

در دلم دارم هواي همت و ياران او
سرخوشم با ياد آنان همچو مستان از سبو
نيستم جز عاشقي سرگشتهي روي بتان
بت نيابم گر به چشم سر بگردم كوبهكو
ميروم با پاي دل سوي بهشت جبهه ها
تا ببينم هر قدم آن شاهدان را روبرو
عشقبازي با اجل آيين مردان خداست
كي كندعاشقبه جز معشوقِ خود را جست و جو
آسماني بود ابراهيم، همت كرد و رفت
اينك اين ماييم، راه آسمان در پيشرو
اي شهيداني كه بر خوان خدا مهمان شديد
ميكند هر عاقلي تقديرتان را آرزو
اينچنين صالح زجان مدح شهيدان ميكند
تا خرد از بهر خود در نزد داور آبرو

مهمترین خاطره من از عید، خود “خاطره” است؛ یعنی ۵ دقیقه به من ارفاق بدهی، خاطره متولد لحظه سال تحویل است. سال ۶۱ گمانم. خاطره ۵ دقیقه بعد از سال تحویل به دنیا آمد و پدرش ۵ دقیقه قبل از سال تحویل به شهادت رسید. این ۵ دقیقه را نمی خواهد ارفاق بدهی. دقیق گفتم. گفتم که ۵ دقیقه قبل از سال تحویل، تیر می خورد درست به صورت علیرضا و درجا به شهادت می رسد. همرزمانش دقایقی بعد از شهادت از توی جیب لباس علیرضا برگه کاغذی در می آورند که رویش نوشته بود: فاطمه! اسم دخترم را بگذار “خاطره”… دوست دارم وقتی برمی گردم، آنقدر بزرگ شده باشد که برایم خاطره تعریف کند از اولین عید زندگی اش. یعنی می شود… یعنی می شود که من هم “بابا” بشوم؟… فاطمه!… (از اینجا به بعد نامه که ظاهرا ۳ خط بود، فوقش ۴ خط، قابل خواندن نبود.) هر چه خون بود، پاشیده شده بود روی این قسمت کاغذ، اما خاطره حدس می زند که بابا در این چند خط چه نوشته باشد. یک جورهایی مطمئن است. به دلش افتاده این چند خط؛ فاطمه! حالا آمدیم و من برنگشتم. می شود یک خواهشی از تو بکنم؟… از طرف من، پیشانی دخترم خاطره را ببوس. به خاطره بگو؛ پدرش بهترین خاطره زندگی اش را ندید. فاطمه! گاهی که خاطره را می آوری سر مزار، بگو بلند مرا “بابا” صدا کند، طوری که بشنوم صدایش را. خیلی دوست دارم. خیلی!… فاطمه! نگذاری آرزو به دل شهید شوم ها!

***
خاطره امسال سال تحویل هم نمی تواند بر سر مزار پدر، “بابا” صدا کند علیرضا را. شنیده از همرزمان پدرش که ۵ دقیقه بعد از سال تحویل، یعنی ۱۰ دقیقه بعد از شهادت علیرضا، تیر دیگری به سینه او می خورد. درست به قلبش… و باران تیر و ترکش شروع می شود. بچه ها محاصره می شوند و پیکر علیرضا هرگز برنمی گردد… گیرم که بخواهد “بابا” صدا کند “خاطره” تو را. نشانی مزارت را می دهی؟!
***
بسم رب الشهداء و الصدیقین. یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد. لحظه سال تحویل و ۵ دقیقه قبلش… ۵ دقیقه بعدش… سفره هفت سین. مراسم سالگرد شهادت پدر. جشن تولد دختر و… آهان! خنچه عقد و یک قاب عکس که در آن هم خمینی هست و هم خامنه ای و هم علیرضا. حالا مهمترین “خاطره” عید تو عروس شده است. بیایی، خوشحال مان می کنی. همان دختر کوچکت “خاطره”. بوس. بوس. بوس!
***
راستی بابا! کلی “خاطره” دارم که هنوز برایت تعریف نکرده ام… به قول خودت توی خواب پس پریشب؛ یه دونه باشی!
در میان خاک و خون از فاطمه یادی کند/ با تمنایی لطیف از خاطره یادی کند
در دلش با نیت بابا شدن پرواز کرد/ تا که دختش خاطره از خاطره یادی کند
گفته بودش بر مزارم میکنی بابا خطاب/ تا که آرام دلش را این چنین یادی کند
نی تنی و نی مزاری تا شود تسکین دل/ خاطره بابای خود را در کجا یادی کند
در زمان کوچ بابای ش تولد یافتن/ این ولادت با شهادت را چنین یادی کند
با هزاران آرزو بر سفره عقدش بیا/ تا که در رویای خود بابای خود یادی کند
منبع:قطعه۲۶

فرمانده واحد تخریب لشکر27محمدرسول الله (ص)( سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
«محسن »در يکي از روزهاي زيباي سال 1338 ه ش در جمع گرم و صميمي خانواده «دينشعاري» به دنيا آمد، روزهاي پرنشاط کودکي را زير سايه پدر و مادر گرامي و در پناه تعاليم دين اسلام گذراند.او از همان اوايل نوجواني علاقه عجيبي به اهلبيت (ع) داشت و در 13 يا 14 سالگي بود که هيئتي به نام شهداي کربلا تأسيس نمود و خود به تنهايي مسئوليت آن را بر عهده گرفت.با شروع امواج خروشان انقلاب به صف مجاهدين راه حق پيوست و همواره در تظاهرات واعتراضهای مردمی ،حضوري فعال داشت. در همان ايام به همراه برادرش به خدمت در پزشکي قانوني پرداخت و مدت 6 ماه به صورت شبانهروزي در کار جابجايي و تحويل اجساد مطهر شهدا شرکت داشت . او جزء اولين سربازاني بود که بعد ازپیروزی انقلاب؛ به فرمان امام خميني (ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفي کردند . همواره فريضه مقدس امر به معروف و نهي از منکر را انجام ميداد و براي سربازان پادگان به خصوص آنهايي که در انجام فرائض تعلل ميکردند برنامه شناخت ايدئولوژي گذاشته بود. در سال 1360 به خيل سبزپوشان سپاهي پيوست. با شروع جنگ تحميلي عاشقانه به جبهههاي نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخريب لشگر27 محمدرسولالله (ص) مشغول به خدمت شد .در سال 1363 به سفر حج رفت
وصیتنامه شهید در ادامه مطلب